X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : گوهر پارسی

یکی از درس های نگارش دانش آموزان دوره ی راهنمایی توصیف مدرسه ی خود است. متنی که در ادامه ی مطلب آمده است نوشته ی دانش آموز عزیزمان « هیرو مرادی » سال اوّل راهنمایی مدرسه ی شهید چمران دو ـ بیروت لبنان است.

مدرسه ی ما یک مدرسه ی قدیمیه که وقتی از در پشتی اش داخل می شی با صدای گربه از جا می پری و با گفتن« کوفت، درد، زهرمار، الهی بمیری و ...» وارد مدرسه می شی. وقتی وارد حیاط مدرسه می شی ، دو تا فوتبال دستی شکسته می بینی که دارن می لنگند. وقتی هم می خوای باهاش بازی کنی نزدیکه بیفته روی پاهات و با داد و بیداد دور می شی. می ری بنشینی روی سکّوی سردسرد. با صدای زنگ زَهره ترک می شی. خانوم معاون میاد و میگه «بیایید سرصف، بچّه ها» اوّل ابتدایی ها زود می روند سر صف و بعدش هم راهنمایی ها ولی دبیرستانی ها به زور می آیند ؛ تازه وقتی هم میاند میرند اون آخرها وای می ایستند ؛ می گن نور توی چشمامون میزنه ولی یکسره حرف می زنند.

برنامه ی صبحگاهی که تموم میشه، کیف ها رو برمی داریم و همین طور که بالا میریم صدای دلنشین « وای کمرم، خردشدم، پاهام فلج شد، نمیتونم دیگه راه برم و ...» رو می شنوی. می ریم سرکلاس و می نشینیم روی میز معلّم و حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف... تا وقتی که یکی با لگد در رو باز می کنه و میگه : «اومد» همه می پریم پایین و می ریم می نشینیم و با معلّم عزیزمان احوال پرسی می کنیم و بعد از احوال پرسی می ریم سراغ درس ها .

خانوم معلم میگه: «نادری بخون» بعدش نسرین و بعدش مرجان و ... بعدش یک دفعه زنگ می خوره . خانوم معلّم میگه : « زنگ ابتدایی ها بوده فعلا بنشینید.» ولی بچّه ها میگن: «نه؛ زنگ خودمان بوده. می خواید تا بریم بپرسیم؟» همین طور که بحث می کنیم یه زنگ دیگه میخوره. بعدش بچّه ها میگن: «آها! شما راست میگفتید. ببخشید!» بعد معلم میره دفتر و ما دوباره می نشینیم حرف زدن.

زنگ دوم و سوم هم همین جور میگذره. ولی زنگ سوم «به به! » واقعاً به به! هیچ یک از بچّه ها هوش و حواس ندارند؛ مثلاً یکی از بچّه ها میگه:«برم خونه غذا بخورم و بگیرم بخوابم تا شب. بعدشم بلند بشم و تلوزیون و یه ذره آخرشم درس بخونم. خیلی حال میده.»

همه ی روزها این جوری میگذره و میره تموم می شه.   




گوهر پارسی